تبليغاتX
باران تنهایی

باران تنهایی

خسته ام! نه اینکه کوه کنده باشم نه ...! دل کنــــــــده ام! دل .........!

یادته  بهت  گفتم من خیلی خرم ......

نزار به اون جایی برسم که دیگه هیچی برام مهم نباشه 

یادته ؟؟؟؟

اما تو  ...... نذاشتی .... خیلی تحمل کردم ...... صبوری کردم ........ اما 

تو باعث شدی 

 به جایی برسم که دیگه 

هیچ کس  نمیتونه جلو دارم بشه .....

خدا رحمت کنه .....  مادر بزرگم  همیشه میگفت خدا نکنه تو بخوای کاری و بکنی 

دیگه هیچ کس نمی تونه جلو تو بگیره .........


 همه چیز تمام شد ......

هیچ وقت نمی خواستم به اینجا برسم ....

اما شد ...... اما رسیدم ......... و الان اگر 

خدا هم بیاد روی زمین دیگه نمیتونه مانع ام بشه 

 حیف شد ......... 

متاسفم  

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 7:58 توسط .....|



بالاخره تمام شد

بالاخره تونستم بر احساسم غلبه کنم

خیلی سخت بود 

اما بالاخره 

 فهمیدم گاهی نمیتوان بخشید و گذشت 

اما میشه چشمها را بست و عبور کرد 

بله عزیزم

 این بار  دیگه  نوبت منه ......

بشین و نگاه کن 



نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 16:39 توسط .....|

تلخ میگذرد........

این روزها را میگویم ....

که قرار است از تو ...... 

که همه وحودم بوده ایی ......

حالا برای دلم .....

بک انسان معمولی بسازم ........




نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 15:50 توسط .....|


خیلی دیره وقتیکه

تازه میفهمی ......

اونی که از همه ساکت تر بود بیشتر از همه دوستت داشت .........

ولی تو .....

حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغی بود 


نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 9:32 توسط .....|


فقط یک کلام 

خیلی بی معرفتی 

نمیدانم چرا باز هم .................

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 19:56 توسط .....|


 راحت به دست نیاوردمت

که حالا به راحتی  از دستت بدم

من تو را هرگز  رها نمیکنم

مگر زمانی که توی این دنیا نباشم

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 9:38 توسط .....|

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 16:49 توسط .....|

برای به دست آوردن ؛ تو ؛ تمام آبرویم را دادم

و  الان 

برای از دست دادن ؛ تو ؛ 

دارم تمام جانم را میدم  

خدایا کمکم کن




نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 12:31 توسط .....|

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 20:33 توسط .....|

 

امروز رفتم بهشت زهرا ....  سر خاک پدرم .... بهش قول دادم ..... تا " من " هم همه جیز را فراموش کنم......

تمام خاطراتم را  ..... نامت را ...... تمام خوبی و بدی را که در این مدت با " تو " داشتم ...........  همه را ........ در همان جا  خاک کردم ........  قسم خوردم   رها بشم  ..... از " تو " از قید تمام وابستگی هایم ....... از فکرت .... از یادت ..... از همه وجودت .......

وقتی " تو " تونستی تا " من "  را به عنوان یک غریبه بدانی .... " من " نیز میتوانم .... مطمئنم که میتوانم..... فراموشت خواهم کرد همان گونه که فراموشم کردی ..... تا این لحظه احازه ندادم هیچ کس حتی گوشه ایی از ذهنم را درگیر خودش بکنه...... اما اشتباه کردم همه جیز را تحمل کردم ...... چون دوستت داشتم .... چون احساس میکردم دوستم داری ..... اما ........ اشتباه کردم

به خدا رهایت کردم ...... تا الان اگر مانده بودم .... اگر قلبم برایت می طپید ...... اگر با دیدنت لرزه بر جانم می افتاد ..... چون احساس میکردم " تو " نیز مانند " منی " اما وقتی فهمیدم که چقدر اشتباه کرده ام ...... رهایت کردم ...... با تمام وجودم رهایت کردم ..... از کل قلبم بیرونت کردم ........

 

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 20:27 توسط .....|


آخرين مطالب
» حیف شد
»  آواز سکوت
» تلخ می گذرد
» خیلی دیر خواهی فهمید
» چرا آدم نمبشم
» رهایت نمیکنم
» 
» دارم حانم و میدم
» 
» وداع برای همیشه

 Design By : Pichak