تبليغاتX
باران


باران

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

 

میدانم باید زندگی کرد

زندگی جاریست حتی اگر آنها نباشند

آنها هستند ما لیاقت دیدارشان را دیگر نداریم

چون جسمشان را توی این دنیا باقی گذاشتند

و روح پاکشان  را به آسمانها برده اند

به خاطر همین ما با این جسم خاکی نمیتوانیم

روح بالای بدون آلایش آنها را ببینیم

میدانم او مرا میبینه

حسش میکنم

تمام لحظه ها که درون خونش هستم

میبینمش

احساسش میکنم

باید زندگی کرد

زندگی اکنون مال زنده هاست

 

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 7:59 توسط n| |

امروز تولدم بود

امروز بدون او تولد گرفتم

او که هر سال از چند روز جلو تر در تدارک این روز بود

اوئی که حتی قبل از رفتنش

یک روز قبل از ژروازش

به من زنگ زد و نگران بود که برای تولد غزال چکار میخواهم بکنم

نمیدانم

جاش در بین ما خیلی خالیه

دارم سعی میکنم تا با این موضوع کنار بیام

اما خیلی برام سنگینه

در همه جای زندگیم نشانه ائی از محبت هاش هست

هر گوشه را نگاه میکنم اثر ژائی از او میبینم

دوستش داشتم

خواهم داشت

تا ابد

عمع مهربانم روحت شاد.

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 15:37 توسط n| |

رفته بودم سر خاک عمه مهربانم

یک دفعه به سرم زد که برم قطعه ۲۵۷

 جائی که شاید یک زمانی خیلی معروف بود و برو بیائی داشت

اما کم کم داره به فراموشی سپرده میشه

اون جا هم مثل بقیه جاها بود اما انگار هواش مطبوع تر بود

قبرهائی بود که اکثرا روشونو با گل پوشونده بودن

و روش با خط قرمز نوشته بودند شهید

سر خاک ....... مادرش نشسته بود و زجه میزد

چون خودش هم نمی دانست پسرش به چه جرمی کشته شده

خیلی غم انگیز بود برای اون مادر

خیلی سخت بود

اما کاری نمی شد کرد

تنها حرفی که میشه زد اینه که یادمان باشه

مرگ پایان همه چیز نیست

نباید فراموششون کنیم

به یادشان باشیم و لااقل با یک شاخه گل بر مزارشان

یادشان را گرامی بداریم و تسکینی باشیم برای مادرشان

که بدانند خون آنها از بین نرفته

یادشان گرامی

 

 

 

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 8:30 توسط n| |

از تمام دوستان عزیزم که تسکین درد من بودند ممنون

تنها چیزی که همیشه توی این دنیا باقی میمونه محبته

اوست که فراموش نمیشه

از محبتت یکییک شما دوستان مهربانم ممنون.

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 8:10 توسط n| |

روز شنبه ۱۱ مهر ماه ساعت ۵ بعداز ظهر

به خانمون زنگ زدند و گفتند بیا عمه حالش بده

سریع به سرعت باد حاضر شدم و خودم و رسوندم

زمانی که رسیدم او را داشتند میگذاشتند توی آمبولانس

اما او مرده بود

زنده نبود

من او را دیدم دیگران باور نداشتند

اما من باور داشتم میدانستم که او نیست او رفته

شاید بعضیها فکر کنند خوب عمه ام بوده اما نه او مادرم بود

از کودکی بزرگم کرده بود از نوزادی

تمام زحمتم به دوش اون بوده

همیشه توی سختیها کنارم بود و یا شاید حتی جلوتر از من بود

همیشه حضورش رو در کنارم احساس میکردم

حضور پر از مهر و مهربانیش را

احساس کردم تمام حامی ام را از دست دادم

احساس میکردم خیلی تنها شدم

تنهای تنهای

هر لحظه که به او فکر میکنم تنها خوبی هاش جلو چشمانم میاد 

نمیتونم حتی برای یک لحظه هم از یادم ببرمش

تنها این را میدانم این دنیا این دنیای بی ارزش

که در عرض ا ثانیه عزیز ترین کست را ازت میگیره

حتی ارزش فکر کردن هم نداره چه برسه اینکه براش حرس بخوری

و یا دلبسته و وابسته اون بشی

عمه عزیز و مهربانم تا آخر عمرم فراموشت نمیکنم

و برای همیشه دوستت خواهم داشت.

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 4:35 توسط n| |

شانه هایم سنگین از این بار است

چگونه باید حملشان کنم نمیدانم

خسته ام از همه سنگینه

ترسم تنها از این است تا نتواتنم

برای یک بار دیگر روی پاهایم به ایستم

خسته ام از این همه دورنگی

خدایا نمیدانم

منگم

گم شده ام در این همه تفاوت

نمیدانم این محبت چیست

و آن بیرحمی از روی جیست

نمیدانم

محبت با خشم در کنار هم

آیا این نشانه عشق است

چرا گیجم

نمیدانم

کجای این مرکز قرار دارم

روی کدام نقطه ام

روی عشقم یا تنفر؟

مگر این دو در کنار هم سازگارند؟

نمیدانم

نمیدانم

واقعا گیجم

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 10:19 توسط n| |

وقتی روحی آزرده میشه

چقدر زمان کافیه تا التیام پیدا کنه؟

آیا ممکنه بتوانیم بدیها را به سرعت نور فراموش کنیم

آیا ممکنه زخم روحمان را با چند کلام محبت آمیز التیام ببخشیم

نمیدانم

یا شاید من نمیتوانم

خیلی سعی میکنم

اما این اعتماد از دست رفته کی باید برگرده

نمیدانم

اعتماد ندارم

به او

به حرفهایش

به علاقه اش

به هیچ کدام

چقدر تغییر کرده ام

این تغییر از چیست

آیا این زمانه است که من را تا این حد سنگ کرده

منی که با یک حرف رام میشدم

چه بلائی بر سرم آمده که اینقدر سنگ شدم

نمیدانم

اما از این نازنین امروز خوشم نمیاد

چکار باید بکنم تا مثل قبل باشم

نمیدانم

اعتماد رفته ام را به من برگردان

من همان احساس قبلم را میخواهم

من میخواهم همان باشم

همان مهربان همیشگی

تو با من چه کردی

نمیدانم

نمیدانم

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 15:36 توسط n| |

 

تصمیمی گرفتم

میدانمئکه تصمیمم درست است

حتم دارم

نباید به خودم شک کنم

بله

حرفها از روی عصبانیت همیشه حقیقت داره

من مطمئنم انسانها حرفهائی رو که از روی عصبانیت میزنند

با تمام وجود و از ته قلبشون میگن

چون میخوان طرف مقابل را اذیت کنند

اما در شرایط عادی چون نمیتونن و میترسن اون ناراحت بشه

حرفشون رو قاطع نمیزنن

اما زمانی که عصبانی هستند

از ته قلبشون حرفشون رو میزنن

و من مطمئنم که اشتباه نکردم

باید قاطع باشم

و به دلم شک راه ندهم

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 13:54 توسط n| |

یک بازی وبلاگی شروع شده معرفی خود خیلی جالب بود

اونایی که بازی رو انجام دادن

حالا بازی رو عوض کنیم مخاطب وبلاگ نظرشو درباره ی نویسنده بگه.

نویسنده ی وبلاگ رو چطور می بینه؟

من از نظر شما......................؟

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 19:42 توسط n| |

بنا بر نظر دوستم که قراره یه بازی وبلاگی درست کنیم

من هم تو این بازی شرکت میکنم و خودم و بصورت مختصری معرفی میکنم

تا بتونیم همدیگه رو بهتر بشناسیم

منم اول از مثبتها شروع میکنم

بسیار راستگو ، مهربان ، ساده و بدون آلایش ، انعطاف پذیر و بسیار روشنگرا

خصوصیات منفی

خیلی سریع عصبانی میشم و در عصبانیت تصمیم میگیرم

سریع قضاوت میکنم و بسیار حساس هستم و هر چیزی بهم سریع بر میخوره

به سختی بدیهای دیگران را که در حقم شده فراموش میکنم

کتابهای مورد علاقه:

رمانهای عشقی را دوست دارم مثل دالان بهشت، دلقک ، بامداد خمار و.......

مجله های مورد علاقه:

موفقیت و اعتماد ملی که خداوند رحمتش کنه

بهترین عامل پیشرفت: گوش کردن به نصیحت های بزرگترها حتی در مسئله ازدواج

بزرگترین مانع پیشرفت: مانعی نداشتم

بزرگترین لطف خدا: بچه های خوبی که بهم داده و سلامت هستند

و من بسیار دوستشون دارم

کمترین لطف خدا: یادم نمیاد چون هر بدی که ما فکر میکنیم از نظر او حکمته اما اگر بخوام

بگم مرگ پدر خوبم در ۴۸ سالگی.

مثبت ترین خصوصیات اخلاقیم: هرگز به دیگران حسادت نکردم و از خوشبختی آنها

ناراحت نشدم به کار کسی کار ندارم و از اینکه دیگران در کارم فضولی کنند بدم میاد.

آدمهای مورد علاقه ام:

راستگو  و رازدار بودن دوستانم بزرگترین خصیصه ائی است که برام بسیار مهمه

و اگر خلافش بهم ثابت شه خیلی سریع ترکشون میکنم.

جاهای مورد علاقه ام: سینما و خانه خودم

خوردنی های مورد علاقه : لازانیا ، پیتزا ، شیرین پلو و تمام خوراکیهای خوشمزه

اعتراف به اعتیاد: به اس ام اس اعتیاد داشتم که خدا رو شکر اونم ترک کردم

خوانندگان مورد علاقه ام : گوگوش ، سیاوش قمیشی ، ستار ، هاتف و شهریار

آهنگهائی که از شنیدنشان خسته نمیشم : تمام آهنگهای دوست داشتنی گوگوش و ستار

و فریاد بیژن مرتضوی که خیلی دوستش دارم.

آدمهای تاثیر گذار تو زندگیم:

همه آدمها چون سعی میکنم از هر کدومشون یک نکته مثبت را بردارم

اما بیشتر از همه مادربزرگ مهربانم که خداوند رحمتش کنه.

چیزهائی که اعصابم را خورد میکنه:

دروغگوئی دوستانم آنهائی که در ظاهر دوستم دارن اما پشت سرم حرف میزنن

و بیشتر از همه صدا و سیما که همش دروغه

خوب تمام شد فکر کنم همه را تقریبا گفتم حالا قضاوت با شماست

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 17:22 توسط n| |


Design By : Night Skin